25 مهر - تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 17:20
شاید این لحظه ها واقعی نیست.توهمی است که دچار آن شده ام ..ناگاه سر کار احساس کردم تمام دستگاه ها و ذرت ها و پاکت ها و مانتو های بنفش و صدا هادر سرم به دوران افتاده و کمر دردم که 6 روز است مرا رها نمی کند تمام سلول هایم را متلاشی کرده و همه چیز محو می شود و مثل گردبادی مرا در خود می بلعد..با خود عهد ...
15 مهر - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 8:53
باید حتما تغییری اساسی ایجاد کنم.احساس می کنم واقعا نمی توانم به این روند فلاکت بار ادامه دهم..
هیچ - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 20:55
کتاب گرفتم.سری به آرایشگاه زدم.رفتم کوه اما حالم خوب نشد... شاید دارم اشتباه می کنم ولی احساس میبینم که جامعه دارد به قهقرا سقوط می کند..از سیاست گرفته تا محیط زیست.از تالاب های خشکیده گرفته تا حقوق های نجومی ..از فساد و سوء مدیریت گرفته تا جهالت و خرافه پرستی و از من گرفته تا من ...میدانم بیش از پی...
بعد یک سرما خوردگی.... - تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 18:01
فکر می کنم چند سال دیگر .یک عصر پاییزی در حالی که موه هایم را شانه می کنم و و سفیدی موه هایم را دیگر نمی توانم پنهان کنم اگر ناگهان یاد این روز ها بیافتم چه حسی دارم؟ اندوهگین می شوم ؟یا سری از حسرت تکان می دهم ؟یا بی خیال حتی یادم هم نمیاید؟سر کار کوفتی و بعد یک جروبحث مفصل با پسرک فکر کردم که باید...
آخرین شب تابستانی - تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 21:31
از سر کار که برگشتم یک لحظه حس کردم علیرغم همه مسایل درون یک زندگی پویا و سرزنده هستم...و آن سالهای مضحک زندگی مشترک چقدر راکد و مرده بودم در تلنباری از عدم تفاهم و ترس و نآگاهی و افکار پوسیده ...حداقل حالا با همه مسایل و شکست ها و اندوه ها و احساسات متناقض،،زندگی و سرزندگی و شادی را حس می کنم..این ...
شجریان - تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 15:28
تحمل دیدن دوست را ندارم... باید تا دیر نشده از این کار مزخرف بیرون بیایم...کار فقط برای پول مثل تن دادن به لجن است... جلسه دوستداران میراث فرهنگی و گردشگری کمی مرا زنده کرد.. احساس می کنم درونم آتشفشانی است که تمام وجودم را می گدازد .چیزی میخواهم خنک که کمی بتوانم نفس بکشم... شجریان برگشته و من فکر ...
سیلویا پلات - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 4:48
از کارم لذت نمی برم... محیط و جو کاری باعث شده بیش از پیش در لاک خود فرو روم.و درونگرایی ام تشدید شده...در تمام این 8 ساعت تعداد جمله هایی که می گویم از تعداد انگشتان دستم تجاوز نمی کند.. و دوست آخرین چیزی است که به فکرش می افتم... نگران پسرک هستم..مدرسه او را به خاطر نرسیدن معدل به 18 ثبت نام نکرد ...
ونگوک - تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 12:32
یاد ونگوک افتادم .شور هستی...کتابی که تاثیر عجیبی روی من گذاشت.ابتدا انگیزه ای عالی و انتها وازدگی شدید و زیر سوال بردن همه عقاید نامتعارف هستی را...و یاد یک سال زندگی ونگوک در میان کارگران معدن...کارگرانی که زندگیشان چیزی فراتر از درد و اندوه بود و در عین حال سست بودن لبخند ها یشان...و عقاید ونگوک ...
آوار - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 14:35
دل کندن از دوست که قلبم را به او سپرده ام ،سخت تر و دردناک تر از جان کندن است.....
مرغک - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 14:35
چشم انداز بي نظير کوه هاي مرغک مثل روياي دم صبح،جادويي و سحر انگيز بود،،و مستي اش آن چنان بود که مي توانستي تا ابديت افق هاي دور و رها از روزمرگي هاي بيهوده بال بکشي...
صوقوت - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 14:35
انگار به هر چه دست ميزنم به در بسته سر مي سايم. انگار هيچ چيز نمي تواند خلا دروني ام را التيام بخشد.و اين حفره دروني روز به روز عميق تر و هولناک تر ميشود..سخت مي گذرد و دلخوشي ها خيلي زودتر از پيش مرا دلزده ميکند....اين به خاطر آن است که هيچگاه حتي از کودکي شخصيت منسجم و قوي و جسور و آگاهي را نداشتم...
دوست - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 14:34
اعتراف ميکنم ظرف يک هفته اخير به زندگي برگشته ام..بي برو برگشت رگ خوابم دست دوست است..آدم دلش که گرم باشد کوه هم نمي تواند او رابلرزاند..دوست داشتن و آغوش دوست زهر همه تلخي ها را از روح و ذهنم بيرون کشيد...
28 - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 14:34
البته بعد چند روز سرخوشي ،و نديدن واقعيت ها ،با سر به زمين خوردن طبيعي هست... اين کار فرساينده جسمي در خط توليد يک کارخانه.و مواجهه با يک مشت،آدم احمق ،تمام انرژي و سر زندگي مرا مي مکد... روحيه .اعتماد به نفس .. فکر مي کنم تا کجا مي توانم دوام بياورم..
قانون بيش از حد.. - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 14:34
بعد يک روز مرخصي ، فکر کردم که اصولا زندگي و روابط و مسايل مختلف رابيش از حد واقعي اش سخت و جدي ميگيرم.بيش از حد مي ترسم.بيشاز حد حساسم.بيش از حد وابسته ام و بيش از حد فکر ميکنم و با خودم کلنجار ميروم.اصولا و اکثرا همه چيز را بسيار بيشتر از حد واقعي اش بزرگ مي کنم.و به تبع آسيب بيشتري مي خورم. و اين...
وانا - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 14:34
.درخت هاي سر به فلک کشيده و رودخانه خروشاني که از حاشيه روستاي وانا عبور ميکرد و نفس هاي عطر آگين و خيس آبشار شاهان دشت مثل معجزه اي از دل سنگ هاي صيقل يافته و نقره اي ،تازگي و سرمستي به من داد که تمام کلافگي ناشي از کمردرد و جرو بحث با پسرک را از من گرفت...حس کردم هنوز زنده ام و عليرغم تمام مسايل م...
شهریور - تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 14:34
بنفش دره با درختچه های آبدار زرشک و صخره های صیقل زده شده و چشم انداز رویایی خینگ و گستره نیزوا از یک سو و تلاقی کوه های دازگاره 'مثل یک تابلویی رویایی در نفس های آخر تابستان بود..خنکای نفس های باد و طراوت بی نظیر درخت ها و چشم انداز کوه های در آغوش هم فرو رفته رویایی بود که با ترنم صدای چشمه ای که ...

برچسب‌های محبوب

15 مهر