کنم و و سفیدی موه هایم را دیگر نمی توانم پنهان کنم اگر ناگهان یاد این روز ها
بیافتم چه حسی دارم؟ اندوهگین می شوم ؟یا سری از حسرت تکان می دهم ؟یا
بی خیال حتی یادم هم نمیاید؟سر کار کوفتی و بعد یک جروبحث مفصل با
پسرک فکر کردم که باید هوای خودم را بیشتر داشته باشم...فشار این روز ها
انرژی زیادی از من می گیرد و فکر کردم تنها خودم می توانم از خودم مراقبت
کنم و از درون آرام باشم..سرکشی های پسرک.فشار کار .مسایل مالی و نداشتن
نقطه امنیت و پناه ،شرایط غیر قابل انکار زندگی من هستند .این وسط باید قدر
خود را بیشتر بدانم و دست از قضاوت خود بردارم..تمام تلاش خود را کرده ام
شاید کافی نبوده اما تمام تلاشم بوده....
دوست! مدام به خود می گویم او یک دوست است و نه هیچ چیز دیگری......
او بخشی جزیی و کوچک از زندگی من است .و هیچگاه جزیی از احساسات
پایا و متعادل و امنیت من نیست.....فکر می کنم باید بیش ازز پبش هوای خود
را داشته باشم ..نقطه امنیت من باید خودم و افکار متعادل و عزت نفسم باشد
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل رضاپور