خرید بک لینک
از کارم لذت نمی برم...

محیط و جو کاری باعث شده بیش از پیش در لاک خود فرو روم.و درونگرایی ام

تشدید شده...در تمام این 8 ساعت تعداد جمله هایی که می گویم از تعداد

انگشتان دستم تجاوز نمی کند..

و دوست آخرین چیزی است که به فکرش می افتم...

نگران پسرک هستم..مدرسه او را به خاطر نرسیدن معدل به 18 ثبت نام نکرد

و...گاه فکر می کنم ده سال دیگه که به این روزها فکر می کنم چه حسی دارم...

شاید کوه فردا کمی سرحالم کند..

ماه کامل و از پنجره آسمان این آخرین غروب های شهریور را که رنگ پاییز

دارد را روشن می کند و ...همیشه حس می کنم این فصل ،در انتهای تابستان

و اوایل مهر و آذر همان یک ذره سر زندگی که دارم از دست می رود و هرچه

بیشتر و عمیقتر در خود فرو می روم..

کتاب سیلویا پلات با خود حرف زدن و سفسطه گریهای ذهنی ام را هزار برابر

کرده..چرایی و چیستی و زیر سوال بردن همه چیز ..حالم بد نیست اما احساس

می کنم درون عمیق ترین تاریکی ها راه می روم..

.

برچسب: سیلویا پلات,سیلویا پلات شعر,سیلویا پلات ترجمه,سیلویا پلات حباب شیشه,سیلویا پلات و تد هیوز,سیلویا پلات و فروغ فرخزاد,سيلويا پلات شعر,سیلویا پلات شعر پدر, نویسنده: ابوالفضل رضاپور تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 4:48

صفحه بندی