خرید بک لینک
.درخت هاي سر به فلک کشيده و رودخانه خروشاني که از حاشيه روستاي

وانا عبور ميکرد و نفس هاي عطر آگين و خيس آبشار شاهان دشت

مثل معجزه اي از دل سنگ هاي صيقل يافته و نقره اي ،تازگي و سرمستي

به من داد که تمام کلافگي ناشي از کمردرد و جرو بحث با پسرک را از من

گرفت...حس کردم هنوز زنده ام و عليرغم تمام مسايل مي توانم شادي و

لذت روحي را براي لحظه هايم حس کنم....

موبايلم خراب شده و ارتباطم با دنيا انگار قطع شده...دوست...فکر مي کنم

شايد فرصتي دست داده تا از ميزان وابستگي ام بکاهم و واقعيت موجود

در روابطمان را بپذيرم...اين که آنقدر که من به او فکر مي کنم تا چه حد او

به من فکر ميکند،؟؟

قبل آنکه از فشار محيط کاري طاقتم طاق شود مرخصي گرفتم و کمي به

ذهنم فضا دادم تا کمي آرام شوم...براي کار پوشاک به پيش آشنايي رفتم

و حس کردم شايد بتوانم در اين زمينه فعاليتي کنم ...

دوست ..ميداند که موبايل ندارم و من فکر مي کنم چقدر به او وابسته ام...

به خاطر مسافرتي که در پيش دارد شايد تا چند روز ديگر هم نبينمش و

دلتنگي ام را فکر مي کنم چگونه مي توانم مهار کنم...

برچسب: وانا اللي مانام الليل,وانا,وانا بين ايديك,وانا كمان,وانا مالي,وانا مارق مريت,وانا اول المسلمين,وانادیوم,اناديك ودموعي هماليل,وانادیل سولفات, نویسنده: ابوالفضل رضاپور تاريخ: جمعه 19 شهريور 1395 ساعت: 14:34

صفحه بندی