.....آوایی ست

متن مرتبط با «شجریان و گوگوش» در سایت .....آوایی ست نوشته شده است

ماجرای دوست

  • نیلوبلاگ

    دوست در ادامه، آخرین تحولات، اخبار و جزئیات مربوط به «دوست» را مرور می‌کنیم تا دید کاملی نسبت به این موضوع داشته باشید. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. و نمی توانم .واقعا نمی توانم علیرغم تمام شرایط سخت دل از  دوست بردارم.....

    ادامه مطلب
  • جزئیات تازه از گوشوارک

  • نیلوبلاگ

    گوشوارک اگر به دنبال اطلاعات دقیق درباره «گوشوارک» هستید، در ادامه این مطلب تازه‌ترین اطلاعات، جزئیات و نکات مهم این موضوع را مشاهده خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. و فشار مضاعف کار و برخورد او خودم را کنترل کنم...دلم می خواست مشت محکمی حواله اش میکردم اما تلخی بین ما مثل مرگ بود...مسله این است که اعتقادم را به همه چیز از دست داده ام .فساد و تباهی موجود در جامع...

    ادامه مطلب
  • پشت پرده تاوان

  • نیلوبلاگ

    تاوان در این گزارش به بررسی کامل «تاوان» می‌پردازیم و آخرین اخبار، جزئیات و نکات مهم مربوط به این موضوع را مرور خواهیم کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. نشستم.به خرید رفتم.نوشتم.گذاشتم اشک هایم از تنگ خانه چشم رها شود اما آرام نشدم..فکر می کنم چرا؟؟اتفاق تلخی که افتاد جدا از ماهیتش به کدام بخش نادیده روحم چنگ انداخت که اینگونه مرا از پا انداخته؟؟؟به بی نظمی و حرف های خا...

    ادامه مطلب
  • 8 اردیبهشت ...چهل سالگی؛ روایت کامل

  • نیلوبلاگ

    8 اردیبهشت ...چهل سالگی اگر قصد دارید از آخرین وضعیت «8 اردیبهشت ...چهل سالگی» مطلع شوید، این گزارش مهم‌ترین اطلاعات منتشر شده را در اختیار شما قرار می‌دهد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. .....آوایی ست8 اردیبهشت ...چهل سالگی...

    ادامه مطلب
  • گوشوارک

  • نیلوبلاگ

    بالای قله میان برف و مه با او حرفم شد .نتوانستم بعد هفته ها کمردرد و تنهایی و فشار مضاعف کار و برخورد او خودم را کنترل کنم...دلم می خواست مشت محکمی حواله اش میکردم اما تلخی بین ما مثل مرگ بود...مسله این است که اعتقادم را به همه چیز از دست داده ام .فساد و تباهی موجود در جامعه از یک سو و سکوت وا خو...

    ادامه مطلب
  • تاوان

  • نیلوبلاگ

    یوگا رفتم.گل گاو زبان دم کردم.ساعتی پای صحبت های دلجویانه دوست نشستم.به خرید رفتم.نوشتم.گذاشتم اشک هایم از تنگ خانه چشم رها شود اما آرام نشدم..فکر می کنم چرا؟؟اتفاق تلخی که افتاد جدا از ماهیتش به کدام بخش نادیده روحم چنگ انداخت که اینگونه مرا از پا انداخته؟؟؟به بی نظمی و حرف های خاله زنکی که پشت ...

    ادامه مطلب
  • بعد یک سرما خوردگی....

  • نیلوبلاگ

    فکر می کنم چند سال دیگر .یک عصر پاییزی در حالی که موه هایم را شانه می کنم و و سفیدی موه هایم را دیگر نمی توانم پنهان کنم اگر ناگهان یاد این روز ها بیافتم چه حسی دارم؟ اندوهگین می شوم ؟یا سری از حسرت تکان می دهم ؟یا بی خیال حتی یادم هم نمیاید؟سر کار کوفتی و بعد یک جروبحث مفصل با پسرک فکر کردم که باید هوای خودم را بیشتر داشته باشم...فشار این روز ها انرژی زیادی از من می گیرد و فکر کردم تنها خودم می توانم از خودم مراقبت کنم و از درون آرام باشم..سرکشی های پسرک.فشار کار .مسایل مالی و نداشتن نقطه امنیت و پناه ،شرایط غیر قابل انکار زندگی من هستند .این وسط باید قد...

    ادامه مطلب
  • شجریان

  • نیلوبلاگ

    تحمل دیدن دوست را ندارم... باید تا دیر نشده از این کار مزخرف بیرون بیایم...کار فقط برای پول مثل تن دادن به لجن است... جلسه دوستداران میراث فرهنگی و گردشگری کمی مرا زنده کرد.. احساس می کنم درونم آتشفشانی است که تمام وجودم را می گدازد .چیزی میخواهم خنک که کمی بتوانم نفس بکشم... شجریان برگشته و من فکر می کنم صدایش توی این روزهای بیهوده تنها چیزی است که مرا سراپا نگه میدارد... ...

    ادامه مطلب
  • سیلویا پلات

  • نیلوبلاگ

    از کارم لذت نمی برم... محیط و جو کاری باعث شده بیش از پیش در لاک خود فرو روم.و درونگرایی ام تشدید شده...در تمام این 8 ساعت تعداد جمله هایی که می گویم از تعداد انگشتان دستم تجاوز نمی کند.. و دوست آخرین چیزی است که به فکرش می افتم... نگران پسرک هستم..مدرسه او را به خاطر نرسیدن معدل به 18 ثبت نام نکرد و...گاه فکر می کنم ده سال دیگه که به این روزها فکر می کنم چه حسی دارم... شاید کوه فردا کمی سرحالم کند.. ماه کامل و از پنجره آسمان این آخرین غروب های شهریور را که رنگ پاییز دارد را روشن می کند و ...همیشه حس می کنم این فصل ،در انتهای تابستان و اوایل مهر و آذر همان یک ذره...

    ادامه مطلب
  • ونگوک

  • نیلوبلاگ

    یاد ونگوک افتادم .شور هستی...کتابی که تاثیر عجیبی روی من گذاشت.ابتدا انگیزه ای عالی و انتها وازدگی شدید و زیر سوال بردن همه عقاید نامتعارف هستی را...و یاد یک سال زندگی ونگوک در میان کارگران معدن...کارگرانی که زندگیشان چیزی فراتر از درد و اندوه بود و در عین حال سست بودن لبخند ها یشان...و عقاید ونگوک و تبلور هنرش در این یک سال ....و بیهودگی تلاششان و تاثیر عمیق و دردناکی که این کتاب روی من گذاشت...یک جور وازدگی شدید و رسیدن به خلاء فلسفی ....یک د گردیسی دردناک فکری..و ناگاه احساس کردم یک جور هایی مشابهه ونگوک در میان آن کارگران هستم..بیشتر از آنکه از رفتار و...

    ادامه مطلب
  • آوار

  • نیلوبلاگ

    دل کندن از دوست که قلبم را به او سپرده ام ،سخت تر و دردناک تر از جان کندن است........

    ادامه مطلب
  • صوقوت

  • نیلوبلاگ

    انگار به هر چه دست ميزنم به در بسته سر مي سايم. انگار هيچ چيز نمي تواند خلا دروني ام را التيام بخشد.و اين حفره دروني روز به روز عميق تر و هولناک تر ميشود..سخت مي گذرد و دلخوشي ها خيلي زودتر از پيش مرا دلزده ميکند....اين به خاطر آن است که هيچگاه حتي از کودکي شخصيت منسجم و قوي و جسور و آگاهي را نداشتم..انگار از همان کودکي دنيا را يک جور هايي کج و کوله و بي قواره و خشن و التهاب آور و سست و بي ثبات و دردناک مي ديدم..و اين داستان عليرغم تمام جسارت ها و تغيير ها زير پوستي جريان داشته..خودم هم ميدانم که با از دست دادن روحيه ام ،اين شرايط سخت ،افتضاح آميزتر شده.. دوس...

    ادامه مطلب
  • دوست

  • نیلوبلاگ

    اعتراف ميکنم ظرف يک هفته اخير به زندگي برگشته ام..بي برو برگشت رگ خوابم دست دوست است..آدم دلش که گرم باشد کوه هم نمي تواند او رابلرزاند..دوست داشتن و آغوش دوست زهر همه تلخي ها را از روح و ذهنم بيرون کشيد......

    ادامه مطلب
  • قانون بيش از حد..

  • نیلوبلاگ

    بعد يک روز مرخصي ، فکر کردم که اصولا زندگي و روابط و مسايل مختلف رابيش از حد واقعي اش سخت و جدي ميگيرم.بيش از حد مي ترسم.بيشاز حد حساسم.بيش از حد وابسته ام و بيش از حد فکر ميکنم و با خودمکلنجار ميروم.اصولا و اکثرا همه چيز را بسيار بيشتر از حد واقعي اشبزرگ مي کنم.و به تبع آسيب بيشتري مي خورم. و اين مسله ريشه در عدم پذيرش و درونگرايي ذاتي من وقضاوت هاي مدام ذهني ام و نياز افراطي به تاييد اطرافيان دارد..در واقع هميشه بيش از حد به خودم سخت مي گيرم و استاندارهايي بالاتر از توانم دارم ..البته از يک بعد شايد مثبت باشد اما از يک سو آزار دهنده است... ...

    ادامه مطلب
  • وانا

  • نیلوبلاگ

    .درخت هاي سر به فلک کشيده و رودخانه خروشاني که از حاشيه روستاي وانا عبور ميکرد و نفس هاي عطر آگين و خيس آبشار شاهان دشت مثل معجزه اي از دل سنگ هاي صيقل يافته و نقره اي ،تازگي و سرمستي به من داد که تمام کلافگي ناشي از کمردرد و جرو بحث با پسرک را از من گرفت...حس کردم هنوز زنده ام و عليرغم تمام مسايل مي توانم شادي و لذت روحي را براي لحظه هايم حس کنم.... موبايلم خراب شده و ارتباطم با دنيا انگار قطع شده...دوست...فکر مي کنم شايد فرصتي دست داده تا از ميزان وابستگي ام بکاهم و واقعيت موجود در روابطمان را بپذيرم...اين که آنقدر که من به او فکر مي کنم تا چه حد او به من ...

    ادامه مطلب
  • شهریور

  • نیلوبلاگ

    بنفش دره با درختچه های آبدار زرشک و صخره های صیقل زده شده و چشم انداز رویایی خینگ و گستره نیزوا از یک سو و تلاقی کوه های دازگاره 'مثل یک تابلویی رویایی در نفس های آخر تابستان بود..خنکای نفس های باد و طراوت بی نظیر درخت ها و چشم انداز کوه های در آغوش هم فرو رفته رویایی بود که با ترنم صدای چشمه ای که از دل کوه جاری بود هم نفس میشد...فکر کردم زندگی یعنی همین لحظه های خاطره انگیز...بعد کوه ساعتی کنار چشمه نشستیم و به ترنم آب و باد گوش سپردیم...و فکر کردم باید بیش از پیش به خودم اعتماد کنم و از درون به خودم احترام بگذارم.... دوست نبود و من فکر کردم قدرت آن را دار...

    ادامه مطلب