خرید بک لینک
یوگا رفتم.گل گاو زبان دم کردم.ساعتی پای صحبت های دلجویانه دوست

نشستم.به خرید رفتم.نوشتم.گذاشتم اشک هایم از تنگ خانه چشم رها شود اما

آرام نشدم..فکر می کنم چرا؟؟اتفاق تلخی که افتاد جدا از ماهیتش به کدام

بخش نادیده روحم چنگ انداخت که اینگونه مرا از پا انداخته؟؟؟به بی نظمی

و حرف های خاله زنکی که پشت سرم بود اعتراض کردم و مورد تهمت و قضاوت

دردناک و بی ادبانه چند زن مواجه شدم..خشکم زد...تمام مسیر برگشت از کوه را

میان برف و یخ گریستم و وقتی از من معذرت خواهی شد حس کردم چیزی در

من شکسته که هیچ چینی بند زنی حتی دوست قادر به التیام آن نیست...سعی

می کنم آرام باشم..اما طرد شدن و به ناحق زیر سوال رفتن .تاوان این است که

جسارت همرنگ نشدن با جماعتی کوتاه فکر و غرق در روزمرگی را داشته ام...

یک احساس عظیم تنهایی در آستانه چهل سالگی....

نوشته شده در پانزدهم اسفند ۱۳۹۵ساعت ۷ ب.ظ توسط فرزانه|

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رضاپور تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 14:26

صفحه بندی