خرید بک لینک
بالای قله میان برف و مه با او حرفم شد .نتوانستم بعد هفته ها کمردرد و تنهایی

و فشار مضاعف کار و برخورد او خودم را کنترل کنم...دلم می خواست مشت

محکمی حواله اش میکردم اما تلخی بین ما مثل مرگ بود...مسله این است که

اعتقادم را به همه چیز از دست داده ام .فساد و تباهی موجود در جامعه از یک

سو و سکوت وا خورده مردم از یک سو و فشار تنهایی و مسولیت های زندگی

تابم را بریده...ناامیدی نیست ...واقعیت های تلخ موجود است ...احساس

می کنم فقط به رشته تاری به نام پسرک به این دنیا وصل هستم...زیر برف و

بوران شدید قله و مهی که قدرت دید را از من گرفته بود دلم می خواست دراز

بکشم و محو شوم ...این واقعیت است که دوست هیچ درکی از شرایط من ندارد

وعملا هیچ کاری جز حرف و خدایی که سنگش را به سینه می زند ندارد......

نوشته شده در هشتم بهمن ۱۳۹۵ساعت ۹ ب.ظ توسط فرزانه|

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رضاپور تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 14:26

صفحه بندی