اینهمه بی انگیزه شده ام؟نرفتن به کوه...کمردرد که مثل یک همنشین
مرا همراهی می کند ....فشار مالی...سرو کله زدن با ادا و اطوارهای پسرک.یا
تبعیض واجحافی که در موقعیت کاری ام عملا مرا سرخورده کرده و....یا وضع
گل و بلبل جامعه؟و ترس و سکوت و فقر فکری مردم به اسم اطاعت و یا گنده
گویی ها و توهمات مصدر نشینان به اسم خدا ؟یا جبر و زندان آرش و گلرخ و...
. ..........................و درام دردناک قبر خواب ها .ویا بر باد رفتن سرمایه
های مملکت در اثر عدم مدیریت و بازی جناح ها و و زیرسوال نبردن ها و پاسخ
گو نبودن ها به اسم مصالح کشور ؟ وماست مالی های همیشگی...
.انقلاب مثل آن ضرب المثلی بود که می گویند طرف رفت ابروش را برداره زد
چشمش هم کور کرد....و وازدگی من از همه چیز...و همه کس ...بعد فکر میکنم پس زیستن این گونه چقدر پوچ و بیهوده است.....
نوشته شده در بیست و دوم دی ۱۳۹۵ساعت ۸ ب.ظ توسط فرزانه|
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل رضاپور