به اشک ها و لبخند ها ...به اندوه های سخت و شوق های انرژی بخش..به کوه ها
و قله هایی که تا کمر در برف فرو رفتم و صخره هایی که روی سکوتش سجده
کردم...به تلاش سخت برای کار و رها کردنشان به خاطر شرایط متناقص شان...
به پسرک و منطق غیر قابل فهم و بی خیالیهای مدامش برای کنکور...و به تصمیم
سختی که به بخاطر عدم مدیریت و مسایل حاشیه ای گروه کوهنوردی را علیرغم
دلبستگی به دوست،و بعد سالها ترک کردم و تلاش برای یافتن گروهی بهتر...
وبه دوست....
ارتباط با دوست گرچه انرژی بخش و مثبت است اما گاه بسیار دلسرد کننده و
فرساینده ...تا آن جا که مرا بارها به قعر اندوهی دردناک کشانده ...
و به خودم فکر می کنم...به خودم ....به چهل سالگی که سفیدیش را لای موهایم
تکانده....
نوشته شده در بیست و نهم اسفند ۱۳۹۵ساعت ۹ ب.ظ توسط فرزانه|
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل رضاپور