مدرسه برود..بعد یک دوره بیست روزه افسردگی از بیماری و کار زجر آور ..ترس
هایم را رها کردم و آن کار را ترک کردم و بی خیال همه چیز .به خودم استراحت
دادم.در این بیست روز بیکاری والبته بعد یک جرو بحث سخت با دوست و
مدارای و حمایت او توانستم اعتماد به نفس و غرور خود را دوباره پیدا کنم و
از آن حال خراب بیرون بیایم..گرمی آفتاب پاییزی .کتاب .پیاده روی.جلسات
حافظ خوانی .کوه .و البته محبت دوست مرا سراپا کرد..آن کار هم از لحاظ
جسمی و بیشتر روحی و روانی و ذهنی برایم فرساینده و عذاب آور بود..به کمک
دوست توانستم کاری مناسب با شرایطی با کیفیت تر پیدا کنم که از اول آذر باید
بروم.حالم مثل کسی است که تعطیلاتش دارد تمام می شود..اعتراف می کنم
محبت و توجه دوست مرا بسیار کمک کرد بماند که ده روز جوابش را ندادم و
وقتی هم با او حرف زدم جروبحث دردناک و سختی با او داشتم..اما اعتراف
می کنم در مواجهه با من صبور و مهربان بود و بلاخره مثل همیشه توانست
مرا آرام کند و لبخند و شادی و آرامش را برایم به ارمغان بیاورد...
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل رضاپور