
شاید این لحظه ها واقعی نیست.توهمی است که دچار آن شده ام ..ناگاه سر کار احساس کردم تمام دستگاه ها و ذرت ها و پاکت ها و مانتو های بنفش و صدا هادر سرم به دوران افتاده و کمر دردم که 6 روز است مرا رها نمی کند تمام سلول هایم را متلاشی کرده و همه چیز محو می شود و مثل گردبادی مرا در خود می بلعد..با خود عهد کرده ام جواب دوست را ندهم....جواب دوست را ندهم تا گریه و گلایه نکنم و عهد کرده ام فقط تاآخر هفته سر این کار مستهلک کننده بمانم و عهد کردم ام که با ترس هایم مدارا کنمو عهد کرده ام که با دوست حرف نزنم و عهد کرده ام که حریف خودم بشوم و کاری که در نظر دارم را شروع کنم و...
ادامه مطلب
باید حتما تغییری اساسی ایجاد کنم.احساس می کنم واقعا نمی توانم به این روند فلاکت بار ادامه دهم.....
ادامه مطلب